سلام رفقا!میخوام براتون تعریف کنم تو این 1 ماه بدون شما چی گذشت.. دور امتحانای نهایی بود، چه افتضاحی.. امتحان اول دین و زندگی: چه ریتم باحالی،یه ریز نوشتیم تا رسیدیم به نظرخواهی! به نظرشما....؟ فهمیدیم که امتحانای امسال با سالای پیش خیلی فرق فوکوله...2بار برگه رو چک کردمو اومدم پایین سالن.یکی از رفقا که ازما تیز تر بود وایساده بود پایین سالن.چک می کردیم که یهو این رفیق ما فهمید جواب یه سوالو کاملا برعکس نوشته. باخودم فک کردم:چقدر حالیمه که نه سوالی رو جا انداختم نه چیزیو برعکس نوشتم.یه ربعی گذشت. . بروبچ همه با نیش بازریختن پایین.همین جور با ما افتادن رو دور چک که یهو شسشتم خبردار شد که ماشاا.. خانم حواس جمع که بنده باشم، با 2 بار چک کردن سوالا،چشمای تیزبینش به2 تن آب هویج محتاجه که نصف سوالو ندیده و ننوشته..این دفه با خودم فک کردم که آخه آدم چقدر میتونه کور باشه..گذشت ،دومی شیمی افتضاح تر از دینی،و....بالاخره پنجمی،درس محبوب من و همه هم رشته ایهام فیزیک...با ترس و لرز نشستیم سر جلسه، حس خوبی نداشتم.تا اینکه برگه رو گرفتم،شروع کردم به نوشتن. 1و2رو بدو بدو نوشتم رفتم سر سوال3 بلد نبودم عجیب بود ،4 باز جاخالی،5یا6 مساله بود حل کردم.7 جاخلی،8نصفه نیمه،9جاخالی 10فک کنم نصف نمره رو میگیرم،11خیلی ستم بود،12رو نوشتم،13 چشام 4تا شد،اما باقی سوالارو نوشتم.2ساعت وقت داشتیم،1ساعتشو فقط درودیوارو نگاه می کردم.عینهونه تعارف که نداریم"خر"موندم تو گل.وقت تموم شد اصلا حواسم به جمع نبود، اعصابم ریخته بود به هم. برگشتم سمت بچه ها،دیدم همه نشستن.صدای جمعیت دراومد، همه مث من قاطی کرده بودن.اومدیم پایین،داشتیم دیوونه میشدیم.آخه شک کردیم قبول میشیم یانه.ولی من از اونجایی که(همانطور که در بالا مشاهده کردید) سیاری از سوالارو جواب داده بودم، مطمئن بودم قبول میشم! بعضی از بچه ها گله ای حمله کردن به آموزشو پرورش(منظورم اداره بود).من و یکی از دوستام که خبر نداشتیم رفتیم خونه. پامون رسید خونه،مامانه: چیکار کردی،چند میشی،چطور بودو...ما که آمادگی یه گزارش کاملو داشتیم شروع کردیم به صحبت. تا دهنو وا کردیم که بگیم سخت بودو خوب نبود،شروع شد مامانه:آره تو مغروریو،درس نمی خونیو،صبح تا شب میشینی پاتلوزیون فیلمو فوتبال میبینیو،هی میگی خوندم خوندمو،با رفقای تنبل می گردیو،...تا دلتون بخواد حرف خوردیم. هر چی ما میگفتیم بابا سخت بود،بازم مامانم حرف خودشو می زد. تا اینکه دم تلوزیون و اخبارش گرم که شروع کرد به صحبت درباره اینکه بروبچ 3 ریاضی تو کل کشور به فیزیک اعتراض کردن، جوانه هام که خیلی باحاله، کلی طرف مارو گرفت.مامانه که دید وضع اینه، شروع کرد به بدوبیراه گفتن به طراح سوال:طراح عقده ای،این چه وضع سوال طرح کردنه،آخه این بچه ها چه گناهی کردن،مگه مریضی و... 3،2 روز بعد،با بچه ها رفتیم اعتراض تا اگه دوباره امتحان نگرفتن، سقف اداره رو بیاریم پایین، اما با وجود این همه اعتراضو تظاهرات، هیچی نشد.ما موندیمو لب و لوچه ی آویزون.یواش یواش شک کردیم قبول میشیم.حالا خودم تیکه تیکه میشمردم ببینم قبول میشم یانه.. که خدارو شکر 13،12 نمره رو میگرفتم.باکلی امید رفتم خونه.آخه گفته بودن خوب تصحیح میکنن.تااینکه مامانه گفت اگه تو نهایی انتظار15رو داشته باشی میشی10.تو که انتظارتهش 13رو داری میشی-8-.مارو داری کف کرده بودیم.. این حالگیری ادامه داشت تا خرابکاری تو حسابان.سر این یکی،یهو برگم افتاد،خم شدم بردارمش،مراقبه تیز از ته سالن اومد بالا سرم وایساد.سرمو بلند کردم دیدم عینهونه جغد بااون چشای ورقلمبیدش،بلانسبت عین بز داره مارو می پاد. تا آخر جلسه همین وضع ادامه داشت.من بدبخت که عرضه ی تقلب کردن نداشتمو چسبیده بودو جماعتی که قلمبه قلمبه تقلب می کردنو بیخیال شده بود،آخه بیچاره فراتر از دایره عینکش جایی رو نمی دیدکه اونم من توکادرش بودم. پایین سالن پشتی هام با نگاه هاشون ازم تشکر می کردن که چه فازی دادی مهدیه... باقی امتحانا قابل تحمل بودن..جبر که آخریش بود خیلی توپ بود.راستش قبل از امتحانا وقتی گفتن معدل نهایی توی کنکور تاثیر داره خیلی ذوق کردم تعریف از خودم نباشه خیر سرم شاگرد سوم کلاس بودم..ترم اول با معدل بالای 19کلی پز دادم.. وحالا..منمو آرزوی معدل 17 به بالا! 
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 7:17 توسط مهدیه |