دلم برای مردن راضی نیست...
رهگذر خانه ی قلبم زمزمه ی شعر تنهایی مرا به لب نمی بیند،صدای سکوت را به گوش نمی گیرد و آرام گذارند.چون سنگی خاموش هر دم نوای بی تو بودن مرامسموم غربت تو می کند. درد شکستن در کنار امید فشردن دستانت را مجازات می کشم و همه ی آرمان بن بست به دل بستن را به خاک می سپارم تا از این غم خانه ساقی حسرت را دیدار کنم .دلم را در دادگاه شکایات سرد بی محبتی گرفتار آمد و رفت های بی انتها که سیاه و خواب زده اند نمی کنم تا یاد عطر شبنم های قاب بی نفس چشمانت به سر، خانه ی همیشه باشند.لحظه ای بیا ودر پس کوچه ی مطمئن صداقت تا مرز فردا رازقی وجودم را که به زردی سیرت خود عاشقانه می خندد به راه فراموشی خاطره کن.آرام بیا که پله های این پل سرسبز خیالم به حیات نابودی هدیه ای ندهد و دستان مرده ی مرا فاصله ی رسیدن نکنند.که از این رنج های نزدیک، دلم سخت بیزاراست. نازنین گهواره ی عشق مرا که گلشن رهایی قناری هاست هر چند دور نیست صدای پرواز بده که قبله ی ستایشت از حاجت نمی گذراند. بیا و با من بمان تا پیوستگی دستبند های قانون تنهایی را به شکستن آگاهی بده که برای انتها به ابدیت صابرم...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 2:1 توسط همدم |