وقت هنگام که از پشت پنجره های دلتنگی نامت را زمزمه یباد کردم به صدایم مراد آمدن ، امید رسیدن ندیدی، جز خاشاک مرگ عشق آوایی در دلم پایکوبی نداشت هیچ نگاهی مرا پیوند نکرد و آرامشم نداد. ستاره های شب مهتابی آسمان دلم نور چشمک نداشت تنهایی توانایی مرا همدردی با تازیانه های کوچه ی بی کسی و دل سپردن برغم پیوسته ی روزگارم بود. خدایا چرا فصل پرواز پرستو های آشیانه ی من زود فرا می رسد؟ چرا از مرداب ندامت نیلوفر ها همچنان دست یاری می دهند؟ برای آرزو های شکسته شده ی قلبم چه همایی را تندیس کنم؟ ترانه های دلم به تنهایی صدایی نداشت ، سال های عشقم به پایان رسیده. نا خواسته سرود وداع را با چشمانم با تمام احساسم و با ترنم باران اشک هایم برایت صدا کردم ، چون عاشقانه خواستم اما عادلانه نشنیدم ، عاشقانه نظاره کردم اما صادقانه ندیدم. اکنون ندانستم با چه آیین مقدسی ابهام را در شکنم و بگوییم ، آه پشیمانی... بیا و مرا با آهی در پشت قلب خود مگذار...
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 0:25 توسط همدم |