دستمو گرفتی،
تو یه دنیای تاریک.. آدمای زیادی دور و برمون بودن..
تو محکم تر دستمو نگه داشتی..آدمکای قشنگ، برام دست،
تکون می دادن، صدام می کردن..من دستمو می کشیدم،
ولی تو بازم دستمو ول نمی کردی.. تا اینکه رومو بر گردوندم،
دستمو کشیدم، به حرفت گوش نکردمو ازت جدا شدم...
میون غلغله جمعیت، سر گردون، گم شده بودم.تو صدام
می کردی، به دیگران می گفتی: نذارن برم، اما اونا به یه صدا کردن
هم راضی نمی شدن ..من نمیشنیدم یا شایدخودمو به نشنیدن
می زدم..به سمت آدمکای قشگی رفتم که واسه دیدنشون ازت
جدا شده بودم..هیچی نبودن، جز یه خیال قشنگ که وا قعیتشون
یه کابوس بیشتر نبود! گم شده بودم..تو دنبالم می گشتی،
ولی من خیلی ازت دور شده بودم..من فریاد می زدم ،گریه
می کردم از آدما می خواستم تو رو نشونم بدن، اما اونا هم
از تو خبری نداشتن، اونا نمی شناختنت..بغض گلومو گرفته بود،
داشت خفم می کرد..تو دلم صدات کردم، آره از ته دلم...
تو اومدیو پیدام کردی، آره خود خودت پیدام کردی ..
اومدیو دستمو گرفتی، راهو نشونم دادی ..من دستتو محکم
گرفتم ..بودن با تو آرومم کرد.. یه حس قشنگ که هیچ کدوم
از اون آدما نداشتن .خدایا، دستمو محکم نگه دار!
قول می دم دیگه اشتباه نکنم ..خدای خوب من،تنهام نذار!
آخه ایندفعه اگه گم بشم،هیچکس نمی دونه،
پیدات می کنم یا نه..!؟

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 7:49 توسط مهدیه |