تو خلوتت مشتت رو وا کن! قشنگ نگاش کن.
این داشته های توئه..اما نداشته هات از یه بغل هم بیشتره.. شک نکن نداشته هات همون آرزوهای دور ودرازته..اگه بهشون نرسی شاید زیاد مهم نباشه..اما مواظب باش مشتت رو پیش هرکسی وا نکنی..ممکنه داشته هاتو ازت بگیره..یا.. شاید یه آه تو مشتت جا کنه.. قلم من ونوشته هام،داشته هامه!من مشتمو پیش تو وا کردم، چون می دونستم واسه یه دوست می نویسم.. مواظب داشته هات باش!خیلی ها همه نداشته های تو رو دارن،ولی حسرت داشته هاتو می خورن! تو حسرت موقعیت اونا رو نخور..از خدا بخواه که داشته هاتو واست نگه داره..پدر و مادرت رو،قلب کوچیکتو، احساستو...الان قدرشون رو بدون!نذار وقتی ازدستشون دادی... احساس می کنم این چیزایی که نوشتم،ارزش چند لحظه فکر کردنو داشته باشه.پس ازت می خوام چند لحظه فکر کنی.. بخدا ضرر نمی کنی.. *** دست هامان کوتاه بود وخرماها بر نخیل ما دست هامان را بریدیم وبسوی خرماها پرتاب کردیم خرما فراوان بر زمین ریخت ولی ما دیگر دست نداشتیم... کیومرث منشی زاده *** برو بالا.. بالا تر.. تومی تونی..مواظب باش،پله ها مطمئن نیست.. به پایین نگاه نکن، آهان رفتی بالا.. دیگه رسیدی.. همون جا بمون،دیگه نیا پایین.. اینجا خیلی ها بهت حسودی می کنن، خیلی ها دوست دارن جای تو باشن.. دستشون رو بگیر..اونجا به اندازه وسعت ایمان تو جا هست.. اینطوری آسمون عاشقت میشه..مطمئن باش، این دفعه، اونه که دستتو می گیره! اگه باورت نمیشه می تونی امتحان کنی... 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 17:9 توسط مهدیه |