عشق را تداعی احساس می کنی، ان لحظه که به شوق بودن، بالهای وجودت را تا فراسوی زمان پرواز می دهی. من تو را ،ان لحظه که دستهایت را به سوی ابی بی کران عشق، گشودی،ان لحظه که دل پاکت با عطر حضور پرکشید، ان لحظه که چشم های بارانیت را به شوق تمام ارزوها بهم فشردی، باور کردم . از پشت پنجره احساس تو را ان لحظه که بر بام ارزوهایت، فرش شسته ای از غبار کینه پهن می کردی به تماشا نشستم . انتهای خورشید ابتدای نگاه توست...باور کن!.. *** این نوشته برای توئه..اگه خوندیش تورو خدا یه نظری بده!
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 16:0 توسط مهدیه |