تو را بیاد می اورم ...با همان نگاه مهربان وحرفهای دلنشینت..
باهمان خنده های شیرین و دل پر امیدت..
تو چطور، مرا یادت هست؟
من همان درگاه نشین نگاه تو بودم.با همان دل شکسته،با صدایی که در گلو می شکست،با همان اشک های همیشگی و بغض قدیمی ام...
یادت هست که زندگی چطور نگاهم را شکست؟و تو گفتی برمی گردی..
گفتی می ایی ودستهایم را به اوج می رسانی.گفتی لبخند را برایم هدیه
می اوری! گفتی تکیه گاهم می شوی..برای همیشه!
و من شاد از اینکه دلی را یافته ام که اشک هایم را
به قیمت دوستی و عشق می خرد!
هنوز یادت هست گفتی باهم اسمان را به زمین پیوند می زنیم؟
و تو...
سالها می گذرد از حضور تو،از حرفهای قشنگت..
اما..نیامدی!
اکنون اسم تو قاب عکسی شده روی طاقچه که هر لحظه نگاه به ان اشک
را برایم به ارمغان می اورد..و تو چقدر ساده بلور ترک خورده وجودم را
با تمام بغض واشکهایش شکستی!
راستی اسمان به زمین پیوند زده شد! اما..بدون من ..بدون تو..
خیال خاکستری من!...
***
تو رو خدا نظر بده!![]()
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 17:1 توسط مهدیه |