نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو اگرچه بهترین سرود زندگیست
من تو را به خلوت خدایی خیال خود
بهترین بهترین من خطاب می کنم...
تولدت مبارک...
گرفتین تولدکیه؟۳ اذر تولد همدم جونمونه دیگه...
یالا بدویین بیاین تو جشنمون..کیک تموم شدا!..
امیدوارم یه عمر شاد و سلامت زندگی کنه...
تولدت مبارک همدم جان..

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 6:16 توسط مهدیه |
خط شکسته ای از لبخند،
نثار برگ هایی که هیچ گاه دلیل جدایی را نفهمیدند.. یک آسمان بی ستاره، نثار ابرهایی که معنای یکدلی را تجربه نکردند... وصدای صبح، تقدیمی ست به چشم های همیشه بسته ای که بیداری را حس نکردند... سلام به روی گلتون..دوستای خوبم که دلم براشون یه ریزه شده بود ..قول میدم ازین به بعد بترکونم... چون کامیار گفت نامردیه طالع خرداد رو ننویسم ایندفه خردادو تیرومی نویسم مردادیا وایسن تو نوبت... در ادامه مطلب بخوانید زیرپاتو نگاه کن.. یه دنیای دیگه ست،یه راه طولانی..تا حالا گامهاتو شمردی؟بهشون دقت کردی؟ گاهی بزرگ، گاهی کوچیک..دقت کردی به اینکه یه گام کوچیک ممکنه تو رو به اندازه 10گام بزرگ، جلو و یا عقب ببره! سرنوشت همین جوری ساخته میشه ها! از قدم اولی که بر میداری،معلوم میشه گام آخرت کی ِو آخرین دنیای زیر پات کجاست.عقبتو ببین..دنیایی که ساختیش،آرزوهایی که خرابشون کردی..چیزایی که بدستشون آوردی و بهترین هایی که از دستشون دادی....به خودت قول بده،از امروز قبل از هر قدمی که برمیداری،فکرکنی ..اینو یادت بمونه خوشبختی این نیس که گامهای بلند برداری، خوشبختی اینه که فردا به گامی که امروز برمیداری افتخار کنی..یادمون نره،همیشه روی قله بودن با گامهای بلند بدست نمیاد،گاهی قدم های کوچیک ولی مفید هرچند فرصت بیشتری می طلبه اما مطمئن مارو به هدف میرسونه..گاهی پیاده رفتن بهتر از اینه که سواره بریوآخر مسیر تازه بفهمی اشتباه اومدی..دنیای زیر پاتو یادت نره، آخه همش خاطره ست،وقتی داری از کوه زندگی میای بالا، مسیرو واسه دیگران خراب نکن،هموار و مطمئن بسازش، ازسقوط آدما کیف نکن،آخه ممکنه همون لحظه ای که داری بهشون میخندی از پشت سقوط کنی..اگه یه روز نتونستی به قله برسی به دیگران کمک کن تا برسن بهش...بخدا لذتش خیلی بیشتر از اینه که از حرص، دونه دونشونو ازاون بالا بکشی پایین.....اینو بدون،موفقیت این نیس که پات برسه نقطه ی اوج،موفقیت اینه که همون جا بمونی واین زمانی بدست میاد که پل موفقیت یکی دیگه بشی.. آرزو میکنم،هرقدمی که برمیداری،تهش ستاره دل بستنت باشه،نه حماسه شکستنت... بهترین هارو برات آرزو میکنم مسافر...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 7:56 توسط مهدیه |
سلام رفقا!میخوام براتون تعریف کنم تو این 1 ماه بدون شما چی گذشت.. دور امتحانای نهایی بود، چه افتضاحی.. امتحان اول دین و زندگی: چه ریتم باحالی،یه ریز نوشتیم تا رسیدیم به نظرخواهی! به نظرشما....؟ فهمیدیم که امتحانای امسال با سالای پیش خیلی فرق فوکوله...2بار برگه رو چک کردمو اومدم پایین سالن.یکی از رفقا که ازما تیز تر بود وایساده بود پایین سالن.چک می کردیم که یهو این رفیق ما فهمید جواب یه سوالو کاملا برعکس نوشته. باخودم فک کردم:چقدر حالیمه که نه سوالی رو جا انداختم نه چیزیو برعکس نوشتم.یه ربعی گذشت. . بروبچ همه با نیش بازریختن پایین.همین جور با ما افتادن رو دور چک که یهو شسشتم خبردار شد که ماشاا.. خانم حواس جمع که بنده باشم، با 2 بار چک کردن سوالا،چشمای تیزبینش به2 تن آب هویج محتاجه که نصف سوالو ندیده و ننوشته..این دفه با خودم فک کردم که آخه آدم چقدر میتونه کور باشه..گذشت ،دومی شیمی افتضاح تر از دینی،و....بالاخره پنجمی،درس محبوب من و همه هم رشته ایهام فیزیک...با ترس و لرز نشستیم سر جلسه، حس خوبی نداشتم.تا اینکه برگه رو گرفتم،شروع کردم به نوشتن. 1و2رو بدو بدو نوشتم رفتم سر سوال3 بلد نبودم عجیب بود ،4 باز جاخالی،5یا6 مساله بود حل کردم.7 جاخلی،8نصفه نیمه،9جاخالی 10فک کنم نصف نمره رو میگیرم،11خیلی ستم بود،12رو نوشتم،13 چشام 4تا شد،اما باقی سوالارو نوشتم.2ساعت وقت داشتیم،1ساعتشو فقط درودیوارو نگاه می کردم.عینهونه تعارف که نداریم"خر"موندم تو گل.وقت تموم شد اصلا حواسم به جمع نبود، اعصابم ریخته بود به هم. برگشتم سمت بچه ها،دیدم همه نشستن.صدای جمعیت دراومد، همه مث من قاطی کرده بودن.اومدیم پایین،داشتیم دیوونه میشدیم.آخه شک کردیم قبول میشیم یانه.ولی من از اونجایی که(همانطور که در بالا مشاهده کردید) سیاری از سوالارو جواب داده بودم، مطمئن بودم قبول میشم! بعضی از بچه ها گله ای حمله کردن به آموزشو پرورش(منظورم اداره بود).من و یکی از دوستام که خبر نداشتیم رفتیم خونه. پامون رسید خونه،مامانه: چیکار کردی،چند میشی،چطور بودو...ما که آمادگی یه گزارش کاملو داشتیم شروع کردیم به صحبت. تا دهنو وا کردیم که بگیم سخت بودو خوب نبود،شروع شد مامانه:آره تو مغروریو،درس نمی خونیو،صبح تا شب میشینی پاتلوزیون فیلمو فوتبال میبینیو،هی میگی خوندم خوندمو،با رفقای تنبل می گردیو،...تا دلتون بخواد حرف خوردیم. هر چی ما میگفتیم بابا سخت بود،بازم مامانم حرف خودشو می زد. تا اینکه دم تلوزیون و اخبارش گرم که شروع کرد به صحبت درباره اینکه بروبچ 3 ریاضی تو کل کشور به فیزیک اعتراض کردن، جوانه هام که خیلی باحاله، کلی طرف مارو گرفت.مامانه که دید وضع اینه، شروع کرد به بدوبیراه گفتن به طراح سوال:طراح عقده ای،این چه وضع سوال طرح کردنه،آخه این بچه ها چه گناهی کردن،مگه مریضی و... 3،2 روز بعد،با بچه ها رفتیم اعتراض تا اگه دوباره امتحان نگرفتن، سقف اداره رو بیاریم پایین، اما با وجود این همه اعتراضو تظاهرات، هیچی نشد.ما موندیمو لب و لوچه ی آویزون.یواش یواش شک کردیم قبول میشیم.حالا خودم تیکه تیکه میشمردم ببینم قبول میشم یانه.. که خدارو شکر 13،12 نمره رو میگرفتم.باکلی امید رفتم خونه.آخه گفته بودن خوب تصحیح میکنن.تااینکه مامانه گفت اگه تو نهایی انتظار15رو داشته باشی میشی10.تو که انتظارتهش 13رو داری میشی-8-.مارو داری کف کرده بودیم.. این حالگیری ادامه داشت تا خرابکاری تو حسابان.سر این یکی،یهو برگم افتاد،خم شدم بردارمش،مراقبه تیز از ته سالن اومد بالا سرم وایساد.سرمو بلند کردم دیدم عینهونه جغد بااون چشای ورقلمبیدش،بلانسبت عین بز داره مارو می پاد. تا آخر جلسه همین وضع ادامه داشت.من بدبخت که عرضه ی تقلب کردن نداشتمو چسبیده بودو جماعتی که قلمبه قلمبه تقلب می کردنو بیخیال شده بود،آخه بیچاره فراتر از دایره عینکش جایی رو نمی دیدکه اونم من توکادرش بودم. پایین سالن پشتی هام با نگاه هاشون ازم تشکر می کردن که چه فازی دادی مهدیه... باقی امتحانا قابل تحمل بودن..جبر که آخریش بود خیلی توپ بود.راستش قبل از امتحانا وقتی گفتن معدل نهایی توی کنکور تاثیر داره خیلی ذوق کردم تعریف از خودم نباشه خیر سرم شاگرد سوم کلاس بودم..ترم اول با معدل بالای 19کلی پز دادم.. وحالا..منمو آرزوی معدل 17 به بالا! 
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 7:17 توسط مهدیه |
سلام...ایندفه نوبت متولدین اردیبهشته:
خصوصیات:اکثرا مرموز،چپ چپ اما خیره به دنیا نگاه میکنن...
کمتر حرف میزنن،بیشتر گوش میدن !ولی فک نکن متفکرن،
نه اینجوریام نیست.اکثر اوقات سعی میکنن سنگین عمل کنن..
خوره ی رییس بازین..ولی خدا نکنه قهر کنن(خدا اون روزو نیاره!)..
اگه ۱۰ سالم قهرش با طرف طول بکشه،عمرا برن آشتی کنون..
عمرا برن منت کشی..میذارن طرف به پاشون بیوفته..
اما تو رفاقت واقعا بیستن،هوای رفیقشونو دارن..در کل،میشه گفت
اگر چه بچه نیمه اولن و به همین خاطر نمیشه بهشون اعتماد کرد،
ولی تو دوستی باهاشون ضرر نمی کنی!و اما طالع بینی:
متولدین اردیبهشت شیکمشونو صابون نزنن که این ماه،
تو بانک هیچی نمی برن..
اما یه خبر! یکیو میبینم که داره میاد طرفتون،سایش سیاهه،
دل خوش نکنین پارسی کولانیست.بذارین بیاد جلوتر..
انگار ادوات جنگی همراشه..معلوم نیست چی گرفته دستش!
دیدمش!اینو اومده منت کشی!پس ادوات جنگی نبود،
ادوات منت کشی بود...راستی این همون نیست که وقتی
۳ سالت بود باهاش قهر کردی؟

خیلی وقتا آدما با یه حرف به اندازه ی یه آسمون از هم دور میشن.
گاهی اوقات با یه واژه اندازه یه دنیا بهم نزدیک میشن..این دوری
و نزدیکی ادامه داره..تا آدم هست،همه دورن..
هیچ کس کنارش نیست اما وقتی میمیره،میگن چقدر نزدیک بود..
این خاطره ی دوری و نزدیکی و دلبستگی ماست..
خدا همیشه بهمون نزدیکه،حتی اگه کار مثبتی انجام ندیم.
هیچ وقت ازمون دور نمیشه،از ما فاصله نمی گیره،حتی اگه
گناه بزرگی مرتکب بشیم..اون بازم باهامونه..
اینکه انقدر خوب بودنو تمرین کرده باشیم که باور نزدیکی خدا،
تو دلمون روشن باشه،اینکه انقدر به خدا نزدیک بشیم که
دوری های دنیا دلمونو نشکنه، خیلی شیرینه..
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:45 توسط مهدیه |
سلام..از این به بعد،اول هر پست،می خوام یه طالع بینی و یه چیزایی در مورد متولدین همون ماه بنویسم.. اگه عمری بمونه تا اسفند۸۶،البته این فال نه هندیه نه ستاره ای..فقط از روی شناختیه که ازشون دارم...همشم راسته ...
خوب ایندفعه نوبته بروبچ فروردینه،خصوصیات: چون بچه نیمه اولن،در کل وضعیتشون مشخص نیست... بعضی وقتا خیلی شادن وگاهی اوقات انگار از دنده چپ بلند شدن.. خوش صحبتن(سر کلاس خیلی حرف می زنن)..دوست دارن، هر کاری دلشون خواست بکنن...کمتر حرف آدمو گوش میدن.. بعضی هاشون علاقه شدیدی به فیلمای بزن بهادری دارن.. خیلی پی گیرن..اگه یه جایی گیر کنن حتما خودشونو نجات میدن.. خیلی اهل رفیقن..گاهی اونقدر مهربون میشن که آدم، شک می کنه..عاشق بیرون رفتنن..کمتر آدمارو مسخره می کنن.. ودر کل بچه های خوبین،اگرچه آبانیها یه چیز دیگن... واما طالع بینی... فروردینی عزیز،این ماه قراره،تو قرعه کشی بانک، یه شمش ببری... میگن بانک ملت شمش میده ولی تو گول نخور.. برو صادرات حساب واز کن..(خدا رو چه دیدی شاید بردی) یادت نره چی گفتم(راستی هرچی بردی نصف-نصف...)
این دشمنته.. خوب بشناسش..
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 8:4 توسط مهدیه |
وقتی کوچیکیم،دلمون می خواد بزرگ بشیم...
بزرگ بشیمو کارای بزرگ انجام بدیم ..
بزرگ که شدیم،وقتی می بینیم هیچ چی نشدیم،دلمون میخواد
بر گردیم به بچگی.این دنیای ماست با همه آرزوهای کوچیک وبزرگش..
بعض هامون وقتی یه جایی گیر می کنیم، تازه یاد خدا می افتیم..
اما وقتی تو راحتی و آسایشیم..ولش کن..
ای کاش زمانی که پیر میشیم،وقتی دنیا داره دستمونو از
خودش کوتاه میکنه،وقتی لب بوم منتظر آفتاب میشینیم،
دعا کنیم و از خدا بخوایم که اگه بعضی لحظه ها فراموشش کردیم
و ازش دور شدیم.. اگه موقع شکستن دل آدما،با همه ی بزرگیش
ندیدیمش،اون با همه ی بزرگیش،با همه ی مهربونیش ما روببخشه..
دلمونو صاف کنیم.. فقط چند روز تا فصل جدید زندگیمون مونده ..
مطمئن باشیم،که اگه برگردیم، خدا به حرمت اشکای دلمون،
بخاطر احساس پاکی که تو وجودمونه، می بخشدمون!...
حتی اگه برای جبران دیر شده باشه،حتی اگه تا مرگ،
لحظه ای هم نمونده باشه..
بازم خدا بزرگه....
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 7:54 توسط مهدیه |
دستمو گرفتی،
تو یه دنیای تاریک.. آدمای زیادی دور و برمون بودن..
تو محکم تر دستمو نگه داشتی..آدمکای قشنگ، برام دست،
تکون می دادن، صدام می کردن..من دستمو می کشیدم،
ولی تو بازم دستمو ول نمی کردی.. تا اینکه رومو بر گردوندم،
دستمو کشیدم، به حرفت گوش نکردمو ازت جدا شدم...
میون غلغله جمعیت، سر گردون، گم شده بودم.تو صدام
می کردی، به دیگران می گفتی: نذارن برم، اما اونا به یه صدا کردن
هم راضی نمی شدن ..من نمیشنیدم یا شایدخودمو به نشنیدن
می زدم..به سمت آدمکای قشگی رفتم که واسه دیدنشون ازت
جدا شده بودم..هیچی نبودن، جز یه خیال قشنگ که وا قعیتشون
یه کابوس بیشتر نبود! گم شده بودم..تو دنبالم می گشتی،
ولی من خیلی ازت دور شده بودم..من فریاد می زدم ،گریه
می کردم از آدما می خواستم تو رو نشونم بدن، اما اونا هم
از تو خبری نداشتن، اونا نمی شناختنت..بغض گلومو گرفته بود،
داشت خفم می کرد..تو دلم صدات کردم، آره از ته دلم...
تو اومدیو پیدام کردی، آره خود خودت پیدام کردی ..
اومدیو دستمو گرفتی، راهو نشونم دادی ..من دستتو محکم
گرفتم ..بودن با تو آرومم کرد.. یه حس قشنگ که هیچ کدوم
از اون آدما نداشتن .خدایا، دستمو محکم نگه دار!
قول می دم دیگه اشتباه نکنم ..خدای خوب من،تنهام نذار!
آخه ایندفعه اگه گم بشم،هیچکس نمی دونه،
پیدات می کنم یا نه..!؟

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 7:49 توسط مهدیه |
تو خلوتت مشتت رو وا کن! قشنگ نگاش کن.
این داشته های توئه..اما نداشته هات از یه بغل هم بیشتره.. شک نکن نداشته هات همون آرزوهای دور ودرازته..اگه بهشون نرسی شاید زیاد مهم نباشه..اما مواظب باش مشتت رو پیش هرکسی وا نکنی..ممکنه داشته هاتو ازت بگیره..یا.. شاید یه آه تو مشتت جا کنه.. قلم من ونوشته هام،داشته هامه!من مشتمو پیش تو وا کردم، چون می دونستم واسه یه دوست می نویسم.. مواظب داشته هات باش!خیلی ها همه نداشته های تو رو دارن،ولی حسرت داشته هاتو می خورن! تو حسرت موقعیت اونا رو نخور..از خدا بخواه که داشته هاتو واست نگه داره..پدر و مادرت رو،قلب کوچیکتو، احساستو...الان قدرشون رو بدون!نذار وقتی ازدستشون دادی... احساس می کنم این چیزایی که نوشتم،ارزش چند لحظه فکر کردنو داشته باشه.پس ازت می خوام چند لحظه فکر کنی.. بخدا ضرر نمی کنی.. *** دست هامان کوتاه بود وخرماها بر نخیل ما دست هامان را بریدیم وبسوی خرماها پرتاب کردیم خرما فراوان بر زمین ریخت ولی ما دیگر دست نداشتیم... کیومرث منشی زاده *** برو بالا.. بالا تر.. تومی تونی..مواظب باش،پله ها مطمئن نیست.. به پایین نگاه نکن، آهان رفتی بالا.. دیگه رسیدی.. همون جا بمون،دیگه نیا پایین.. اینجا خیلی ها بهت حسودی می کنن، خیلی ها دوست دارن جای تو باشن.. دستشون رو بگیر..اونجا به اندازه وسعت ایمان تو جا هست.. اینطوری آسمون عاشقت میشه..مطمئن باش، این دفعه، اونه که دستتو می گیره! اگه باورت نمیشه می تونی امتحان کنی... 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 17:9 توسط مهدیه |
جاده طویل ارزوهایمان، فرصتی ست،
برای قدم زدن میان اندیشه های سبز وسیاهمان..
من وتو همانند ستاره ایم،
گاهی ارزو می کنیم جای ماه باشیم تا با نور وبزرگی خود،
دل همگان را تسخیر کنیم..اما تا ماه ناپدید می شود،تازه می فهمیم،
جاودانگی به زیبایی و بزرگی نیست،..
جاودانگی به پرواز روحمان است، هرکه بیشتر اوج بگیرد،
ماندنی تراست .. زندگی،این راه بی بازگشت،
ارزش دل شکستن ندارد، کمی اندیشه کنیم..
ماندگاری به نفس من وتوست .کاش زودتر بفهمیم..
اگر پاک باشیم بدون شک جاودانه ایم..اگر تقصیرکار..نمی دانم..
اما بی تردید هنوز برای بازگشت فرصت هست..
***
توروخدا نظر بده![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 16:29 توسط مهدیه |
نیستی ،نیامدی اشناترین ترانه ام
بی تو نبض زندگی برید
ای همیشه بهترین بهانه ام
سالها گذشت..
موج حسرت نگاه تو،
دلم شکسته بود!
امدی ولی
چشم های تو
از حضور روشنت
رخت بسته بود!...
***
لطف کن درمورد شعرم نظر بده توروخدا![]()
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 18:3 توسط مهدیه |
عشق را تداعی احساس می کنی، ان لحظه که به شوق بودن، بالهای وجودت را تا فراسوی زمان پرواز می دهی. من تو را ،ان لحظه که دستهایت را به سوی ابی بی کران عشق، گشودی،ان لحظه که دل پاکت با عطر حضور پرکشید، ان لحظه که چشم های بارانیت را به شوق تمام ارزوها بهم فشردی، باور کردم . از پشت پنجره احساس تو را ان لحظه که بر بام ارزوهایت، فرش شسته ای از غبار کینه پهن می کردی به تماشا نشستم . انتهای خورشید ابتدای نگاه توست...باور کن!.. *** این نوشته برای توئه..اگه خوندیش تورو خدا یه نظری بده!
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 16:0 توسط مهدیه |
تو را بیاد می اورم ...با همان نگاه مهربان وحرفهای دلنشینت..
باهمان خنده های شیرین و دل پر امیدت..
تو چطور، مرا یادت هست؟
من همان درگاه نشین نگاه تو بودم.با همان دل شکسته،با صدایی که در گلو می شکست،با همان اشک های همیشگی و بغض قدیمی ام...
یادت هست که زندگی چطور نگاهم را شکست؟و تو گفتی برمی گردی..
گفتی می ایی ودستهایم را به اوج می رسانی.گفتی لبخند را برایم هدیه
می اوری! گفتی تکیه گاهم می شوی..برای همیشه!
و من شاد از اینکه دلی را یافته ام که اشک هایم را
به قیمت دوستی و عشق می خرد!
هنوز یادت هست گفتی باهم اسمان را به زمین پیوند می زنیم؟
و تو...
سالها می گذرد از حضور تو،از حرفهای قشنگت..
اما..نیامدی!
اکنون اسم تو قاب عکسی شده روی طاقچه که هر لحظه نگاه به ان اشک
را برایم به ارمغان می اورد..و تو چقدر ساده بلور ترک خورده وجودم را
با تمام بغض واشکهایش شکستی!
راستی اسمان به زمین پیوند زده شد! اما..بدون من ..بدون تو..
خیال خاکستری من!...
***
تو رو خدا نظر بده!![]()
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 17:1 توسط مهدیه |
خدا همین نزدیکی هاست... شاید در کنار تو... شاید در همین واژه ها..
نگاه تو اخر تمناست. همیشه با اندیشه نگاه کن که تا ابد با او بمانی...
***
نگاهم به انتظار تو و دستان مهربانت..
دستی ببر به صفحه کلید،نظری بده..توروخدا ![]()
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 7:47 توسط مهدیه |
خیلی وقتا، یه چیزایی هست که ما رو از هم جدا می کنه..
خیلی وقتا یه حرفایی هست که دل ما رو می شکنه،
از همه نگاه هاومنظره ها که بگذریم،خیلی وقتا یه صداهایی هست
که مارو می سوزونه..
زندگی همینه:جداشدنو شکستن وسوختن..همه اینا بهونه اند،
برای اینکه بفهمی زندگی سخته،
حتی اگه تو راحت تریندوران ها وبا بهترین ادما بگذرونیش..
حتی اگه دلت سنگ باشه وصدایی رو نشنوی..
حتی اگه کسی رو نداشته باشی که ازش جدا بشی،بازم سخته..
اغاز همه اندیشه هایه نگاهه. اگه تلخ باشه اندیشه ات سیاهه..
اگه شیرین باشه،سبزه سبزه..
سبز بمونی..
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 7:16 توسط مهدیه |
هر وقت دلت گرفت،
یادت باشه هنوز یکی هست که دستتو بگیره..
هنوز یکی برات مونده که نگاهتو به اوج برسونه
وفقط تو رو به خاطر خودت دوست داشته باشه..
مادستامون کوچیکه،قلبامون تاریکه،دلمون شکسته.
اما همیشه یه حس اشنا بهمون میگه هنوز یکی هست که با همه
عیبامون مارو دوست داره..هنوز یه جایی یه دلی منتظره که ما برمی گردیم
به همون پاکی تولد...بلند بشیم..هنوز خیلی دیر نشده...
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 6:41 توسط مهدیه |
زندگی همیشه بهار نیست ،
گاهی ابر خزان سایه مرگ می افکند وروزگار بی وفا،
باوفاترین یاران را از هم جدا می کند.
پس اگر روزی روزگار وجودم نبود، قطره ای اشک بفشان
و خاطرات گذشته را بیاد ار که زندگی در سخت ترین لحظاتش زیباست!...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 19:0 توسط مهدیه |
بعد از این گذرگاه،
ناگزیری یا در بهشت فرود ایی یا درجهنم...
پس پیش از فرود قاصدی بفرست تا برایت جایی اماده کند،
پیش از ورود جایت را هموار کن!
که بعد از مرگ نه می توان خدا را راضی کرد ونه می توان به دنیا بازگشت!...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 18:52 توسط مهدیه |
خون حسین پاسدار حرمت لاله های سرخ .


پاسدار قداست شقایق در عصر شهادت و جوانمردی...
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 15:44 توسط مهدیه |