سلام
امشب شب ۱۳ آبانه.
همون شبیه که.......
سالها پیش تویه همچین شبی یه دختر کوچولو به دنیا اومد .
مامانش اینا تصمیم گرفتن اسمشو بذارن...
مهدیه
آره امشب شب میلاد مهدیه عزیزه .
تولدشو بهش تبریک میگیم و آرزو میکنیم صد ها سال زنده باشه .
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 19:27 توسط مهسا |
Listen to the falling rain
Listen to it fall
And with every drop of rain
You know i love you more
Let it rains all night long
Let my love for you go strong
As long we,re to gether
Who cares about the weather
Listen to the falling rain
Listen to it fall
And with every drop of rain
I can hear you call
Call may names right out loud
I can hear above the clouds
And i,m here among the puddles
You and i together huddle
Listen to the falling rain
Listen to the rain
It,s raining
It,s pouring
The old man is snoring
Went to bed and bumped his head
He couldnt get up in the morning
Listen to the falling rain
Listen to it fall
سلام
اول از همه بگم كه دلم خيلي براتون تنگ شده و ببخشيد كه نتونستم زودتر بيام.
اين مدت حسابي سرم شلوغ بود و ماجراهاي خوب و بد زيادي رو پشت سر گذاشتم اما...
حالا اومدم تا از همه ي شما دوستاي گلم تشكر كنم .امسال اولين ساليه كه بيشتر از 60 تا هديه گرفتم.![]()
انشاالله تولدتون جبران كنم.![]()
از همدم و مهديه عزيز هم ممنونم كه مثل هميشه خوشحالم كردن.
صد سال زنده باشين.![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 20:36 توسط مهسا |
من همچنان در اتاقي هستم با نوري كور كننده ولي تاريك.انقدر تاريك كه نمي توانم راهي براي فرار پيدا كنم ، فرار براي رهايي ، رهايي از تاريكي...مدت زياديست كه اينجا هستم.ديگر نااميدي تمام وجودم را فرا گرفته . تنها راه تحمل اين تنهايي ها پناه بردن به رؤيا بود ، رؤياهايي نا مفهوم و مبهم . گاهي همين رؤياها چنان به سويم هجوم مي آورند كه ذهنم را چون اقيانوسي مواج مي پندارم و رؤياهايم را مي بينم كه در بازوان اين امواج سهمگين به دام افتاده اند.رؤياهايم برايم دست تكان مي دهند و از من طلب ياري دارند. از شبهايي مي گويند كه با آنها سپري كردم و اكنون در مقابل پر كردن ذهنم از من كمك مي خواهند و تنها گذاشتنشان را در اين اقيانوس عميق گستاخ ، بي رحمي مي دانند. و من همچون كودكي مات و مبهوت به آنها خيره مي شوم . حال من در مقابل اين همه التماس همانند انساني بي رحم رويم را برميگردانم تا امواج اين اقيانوس من را نيز گرفتار نكند ولي...نا گهان صداي گريه طفلي را مي شنوم . مي ايستم و خوب گوش مي كنم . اين صدا شبهاي درازي همچون لالايي براي من خواب آور بود. بر مي گردم تا نگاهي بيندازم .دختر بچه ي نازي را مي بينم كه امواج گيسوانش را پريوار به حركت در آورده .در آن هنگام لب به سخن مي گشايد و مرا مي خواند .آري من مخاطب او هستم. ديگر طاقت نمي آورم. قصد دارم با نيروي احساساتم دوان دوان خود را به آن اقيانوس برسانم و دخترك را نجات دهم. قدم بر مي دارم ، ميدوم اما هر چه جلو تر مي روم پاهايم سنگين تر مي شوند. آه ديگر حتي قادر به راه رفتن نيز نيستم. به پاهايم نگاه مي كنم كه چگونه در آن زمين ماسه اي فرو رفته اند و من را همچون تخته سنگي ساكن ساخته. اين اقيانوس عميق و سهمگين براي ربودن رؤياهايم دست به هر كاري مي زند. دوباره صداي دخترك مي آيد كه مرا صدا مي زند. در ان لحظه ديگر تحمل ديدن آن اقيانوس را كه اينگونه احساساتم را نابود مي كند، ندارم. تنها كاري كه از دستم بر مي آيد اين است كه انگشتانم را در كف دستم جمع كنم و مشتي محكم بر پهلوي سرم بكوبم. اين تنها راه فرار است، فرار و بازگشتن به اتاقم، فرار و نديدن چيزهايي كه حتي از ماندن در اين اتاق تاريك هم زجر آور تر است. چشمانم را باز ميكنم و خود را در انبوهي از تاريكي مدفون مي بينم. مي نشينم و تصميم مي گيرم كه ديگر سراغ رؤياهايم نروم هر چند شيرين باشند. تصميم مي گيرم به جاي رفتن به رؤياهاي دوردست ثانيه ها را بكشم، ثانيه هاي تنبلي كه هميشه با صداي تيك تيكشان آزارم مي دهند ........... اكنون چند سالي ميشود كه به اين كار مشغول هستم. حالا من در ميان هم قطارانم مشهورم و ركورد دار، ركورد دار مسابقه ي كشتن ثانيه ها...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 0:53 توسط مهسا |
سلام . امروز چهارشنبه است و من هنوز هيچ مطلبي رو واسه
اين هفته آماده نكردم.البته با اين همه دفتر و كتابهاي نخونده اي
كه روي دست و پام افتادن و دور از جون دارن عين يه موجود
پر توان چهار پا (منظورم همون خره ) ازم كار ميكشن،خداييش وقتيم
واسه اين كارا نمي مونه.
ناگفته نمونه كه اين اوضاع احوال نابسامان سزاي بچه هاي كم كاريه
كه تو عيد فقط خوردن و خوابيدن(من جمله جناب بنده و جمعيت
كثيري از دوستان).
ولي خوب،از قديم گفتن ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازست
(حتي دقيقه ي 90). البته اين كار( ماهيگيري دقيقه نودي) به مهارت
زيادي نياز داره كه فقط با تمرين و تكرار مداوم بدست مياد.(خدا رو
صد هزار مرتبه شكر كه تو اين يه مورد به مقام استادكاري رسيدم).
البته در حال حاضر احساس مي كنم اوضاع فراتر از اين حرفاست و
كار داره به وقت اضافه ميكشه (تازه اونم به لطف دوستان ).
خدا جون بازم كه خارج زدم.ناسلامتي قرار بود يه متن دسته اول واسه
اين هفته بنويسم. اين جمله هاي درهم از كجا اومدن خودم خبر ندارم.
البته
شما دوستان مهربان بسيار بزرگواريد
و به جهت همين بزرگواري
خواهشمندم علي الحساب اين چند جمله ي درهم را از بنده بپذيريد
تا من نيز با اطمينان خاطر سير پر فرازونشيب امتحانات را با خوبي و
خوشي به پايان برسانم.
با تشکر از همه ی همیاران همدل
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 7:24 توسط مهسا |
آياشمادرزمره دودرصدافرادباهوش دردنياهستيد؟ پس مساله زيرراحل كنيدودريابيددرميان افرادباهوش دنياقرارداريدياخير؟ ! هيچگونه كلك وحقه اي دراين مساله وجودندارد، وتنهامنطق محض مي تواندشمارابه جواب برساند( موفق باشيد)
1) درخياباني پنج خانه درپنج رنگ متفاوت وجوددارد
2) درهريك ازاين خانه هايك نفربامليتي متفاوت ازديگران زندگي مي كند
3) اين پنج صاحبخانه هركدام نوشيدني متفاوت مي نوشد، سيگارمتفاوت مي كشندوحيوان خانگي متفاوت نگهداري مي كنند. سئوال : كداميك ازآنهادرخانه ماهي نگه مي دارد؟
راهنمائي :
1- مردانگليسي درخانه قرمززندگي مي كند
2- مردسوئدي ، يك سگ دارد
3- مرددانماركي چاي مي نوشد
4- خانه سبزرنگ درسمت چپ خانه سفيدقراردارد
5- صاحبخانه خانه سبز ، قهوه مي نوشد
6- شخصي كه سيگارPali Mall مي كشدپرنده پرورش مي دهد
7- صاحب خانه زرد، سيگار دانهيل مي كشد
8- مردي كه درخانه وسطي زندگي مي كند ، شيرمي نوشد
9- مردنروژي ، دراولين خانه زندگي مي كند
10- مردي كه سيگارBlends مي كشددركنارمردي زندگي مي كندكه گربه نگه مي دارد
11- مردي كه اسب نگهداري مي كنذكنارمردي زندگي مي كندكه سيگار دانهيل ميكشد
12- مردي كه سيگارBlue Master مي كشد، آب ميوه مينوشد
13- مردآلماني سيگارPrince مي كشد
14- مرد نروژي كنارخانه آبي زندگي مي كند
15- مردي كه سيگارBlends مي كشدهمسايه اي داردكه آب مي نوشد
آلبرت انيشتن اين معمارادرقرن نوزدهم ميلادي نوشت ، به گفته وي 98% ازمردم جهان نمي توانند اين معماراحل كنند ! شماچطور؟؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 2:43 توسط مهسا |
بی دل مشو ای یاور من یار نمی خواهم
من دختر آبانم غمخوار نمی خواهم
سد بر ره تو تا من صد دام و بسی گودال
من همره اینگونه بیمار نمی خواهم
گر در طلب عشقم صد جنگ بنا داری
من راه دگر جویم خونخوار نمی خواهم
من یکه زن و سرکش دریایی و راز آلود
صد بار همی گفتم سردار نمی خواهم
بگریز از این دامان ای طفل غنوده به بر
این راه بسی سرد است تب دار نمی خواهم
صد بار همی گفتم با گریه و با لبخند
من یکه زن راهم من یار نمی خواهم
دوستای عزیزم خوشحالم می کنید اگه نظر واقعی تونو در باره ی این شعر بهم بگین. (این بهترین عیدیه که میتونم از کسی بگیرم
)
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 16:9 توسط مهسا |
قصه اين است،ببين گشته عجب دردسري دختري را بگرفتند براي پسري... هفته ي بعد يكي نامه به داماد رسيد تا كه خواندش چو يكي بيد به جايش لرزيد
دختر اينجا و پسر،دور زخاك كشور پس نديدند به جز عكس رخ يكديگر
خطبه ي عقد شد از سيم تلفون جاري دختر از اين طرف سيم بگفتا * آري *
شاه داماد چك مهريه را فكس نمود دخترك ديد چكش را و بسي رقص نمود
اين چنين عقد بدون شك و ترديد گذشت هفته اي از پي ويزا و رواديد گذشت
دخترك گشت مهيا كه به پرواز آيد تا چو *ليلي* به در خانه ي دل باز آيد
پس براي سفر از خانه چو بيرون آمد ناگهان نامه اي از جانب *مجنون* آمد!
نامه بود از طرف آن پسر دل نگران كه چنين بود همه متن نوشتاري آن :
"دختر ساده دل و همسر قانوني من بهرت امروز كنم نام و نشانم روشن
بي محل بود چكم هر كه به بانكيش ببرد من شگفتم كه چرا مهريه برگشت نخورد؟
آه هم نيست كه سودا كنمش با ناله وضع همواره برايم به همين منواله
صورتم هست پر از آبله و لكه و جوش تو ببخشاي كه عكسم همه بودست رتوش"
* * *
"پسر خوب!همه عيب خودت را گفتي خوبي همسر آينده ي خود نشنفتي
الكي با تو بگفتند كه ديپلم دارم من ز 6 سالگي از كيف و قلم بيزارم
مادرم گرچه خريده است جهازي بسيار رفته تك تك به گرو نزد دكان سمسار
گر چه ديدي تو در آن عكس كه مويم"فر"بود كار من نيست كه عكاس بسي ماهر بود
كي به سر داشته ام موي چنين فر داري ريخت موهاي سرم در اثر بيماري
علت"عينك دودي"م كه خورشيد نبود بلكه چشمان چپم را ز تو پنهان بنمود
اين چنين است زن رسمي تو اي شوهر مي شوم راهي آنجا دو سه ساعت ديگر..."
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 19:22 توسط مهسا |
ثانيه يكي پس از ديگري مي آيد. دقيقه امان نمي دهد و روز و شب دوان دوان پشت سر هم در حركتند. و اما ما، ما اينجا بر روي اين كره ي خاكي مات و مبهوت به نظاره مي ايستيم، دست روي دست مي گذاريم و مي گوييم يك روز ديگر نيز سپري شد و روز بعد درست مثل روز قبل. ناگهان باد مي وزد و تار سفيد رنگي را مي بيني كه ريشه اش در سر توست و باد آن را به رقص درآورده. اين تار چه آشناست. بله ، زماني هر روز شانه بر دست مي گرفتي و تارهاي مويت را شانه مي كردي ولي ناگهان گيسوان سياهت چه سفيد شدند.
كنجكاو مي شوي. نگاهي به آيينه مي اندازي. چين و چروكهاي پيشانيت آنقدر نظرت را جلب مي كنند كه ديگر آن تارهاي سفيد را از ياد مي بري. دست بر پيشاني مي كشي، حس آشناييست اما كمي غريب.
باره ديگر به آيينه مي نگري و به چشمانت چشم مي دوزي. چشماني كه روزگاري مجنوني را اسير كوه و بيابان كرده بود اينك چه بي سو شده. ديگر آن درخشش نيست. هر چه فكر مي كني نمي تواني به ياد آوري كه آن درخشش را كي و كجا گم كرده اي. با خود مي گويي ديگر بس است.مي خواهي به سرعت از آيينه دور شوي ولي پاهايت ديگر قادر نيستند تو را همچون رقاصه ها به اين سو آن سو ببرند. قد سرو گونه ات چه خميده شده ، ديگر به خورشيد نزديك نيستي و تنها ابر پاييزي بر تو سايه افكنده است، واي كه سايه ابر پاييزي چه سنگين است، آنقدر سنگين كه زانوهايت را وادار به تعظيم ميكند. به جلو مي نگري و آفتابي بر لب بوم خانه ات مي بيني خوشحال شاد با مشقت به سويش مي روي و ناگهان خود را در آسمانها مي بيني
با موهايي سياه و چشماني درخشان ، قدي سرو گونه و رويي همچون ماه
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 17:20 توسط مهسا |
خدايا بشكن اين آيينه ها را _ كه من از ديدن آيينه سيرم
مرا روي خوشي از زندگي نيست _ ولي از زنده ماندن ناگزيرم
از آن روزي كه دانستم سخن چيست _ همه گفتند اين دختر چه زشت است
كدامين مرد او را مي پسندد _ دريغا دختري بي سرنوشت است
چو در ايينه بينم روي خود را _ در ايد از برم غم با سپاهي
مرا روز سياهي دادي اما _ نبخشيدي به من چشم سياهي
به هر جا پا نهم از شومي بخت _ نگاه دلنوازي سوي من نيست
از اين دلها كه بخشيدي به مردم _ يكي در حلقه ي گيسوي من نيست
مرا دل هست اما دلبري نيست _ تنم دادي ولي جانم ندادي
به من حال پريشان دادي اما _ سر زلف پريشانم ندادي
به هر جا ماهرويان رخ نمودند _ نبردم توشه اي جز شرمساري
خزيدم گوشه اي سر در گريبان _ به درگاه تو ناليدم به زاري
چو رخ پوشم ز بزم خوبرويان _ همه گويند او مردم گريز است
نميدانند زين درد گرانبار _ فضاي سينه ي من ناله خيز است
به هر جا همگنانم حلقه بستند _ نگينش دختري ناز آفرين بود
ز شرم روي نازيبا در ان جمع _ سر من لحظه ها بر آستين بود
چو مادر بيندم در خلوت غم _ ز راه مهرباني مي نوازد
ولي چشم غم الودش گواه است _ كه در اندوه دختر مي گدازد
ببام آفرينش جغد كورم - كه در ويرانه هم نا اشنايم
نه آهنگي مرا تا نغمه خوانم _ نه روشن ديده اي تا پر گشايم
خديا بكشن اين ايينه ها را _ كه من از ديدن آيينه سيرم
مرا روي خوشي از زندگي نيست _ ولي از زنده ماندن ناگزيرم
خداوندا خطا گفتم ببخشاي _ تو بر من سينه اي بي كينه دادي
مرا همراه رويي نا خوشايند _ دلي روشن تر از آيينه دادي
مرا صورت پرستان خوار دانند _ ولي سيرت پرستان مي ستايند
به بزم پاكجانان چون نهم پاي _ در دل را به رويم مي گشايند
ميان سيرت و صورت خدايا _ دل زيبا به از رخسار زيباست
به پاس سيرت زيبا كريما _ دلم بر زشتي صورت شكيباست
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 12:27 توسط مهسا |
یادم میاد چند سال پیش مثل خیلی از همکلاسی هام یه دفتر عقاید درست کرده بودم (البته هنوزم دارمش). منم مثل خیلی ها یکی از صفحه های دفترمو به خواننده ی مورد علاقم یعنی گوگوش اختصاص داده بودم تا نظراتشونو درباره ی این خواننده ی دوست داشتنی بدونم. بعضی ها نوشته بودن:
۲۰۰ برگ این دفتر براش کمه ـ چی بگم و از کجاش بگم در یک کلام رو دست نداره ـ بسیار هنرمند و بااستعداد ـ و ...
امیدوارم شما هم نظراتتونو درباره ی این بانوی ارزشمند برام بگین.![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 17:0 توسط مهسا |
کودک کتابی است که ما آن را می خوانیم و کتابی
است که باید آن را بنویسیم. ( پیتر رزگر )
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 18:3 توسط مهسا |
خسته ام خسته ی خسته
با دو تا پای شکسته
یه لب خشک کویری
پر و بال سرد و بسته
لب ساحل زیر بارون
با یه قلب پینه بسته
با نگاهی پر ماتم
میون یه کشتی به گل نشسته
شب و روز میرم به ابرا
می شمرم ستاره هارو دسته دسته
ساکت و بی حرکت و مات
گذر دقیقه هام کند و اهسته
من بازم خسته ی خسته
می نویسم با یه خودکار شکسته
می نویسم تا همه دنیا بدونن
که دیگه دلم از این و اون گسسته
مهسا
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 17:29 توسط مهسا |
همیشه حضورت رو حس می کنم از گرمای وجودت لذت می برم آخه با تو بودن رو خیلی دوست دارم نمی دونم چرا دیگران ازم می خوان که تو رو کنار بذارم نمی تونم نمی تونم رایحه ی دل انگیز تو رو فراموش کنم با اینکه باهام حرف نمی زنی اما من دوستت دارم عاشقتم حتی حالا حالا که پاره شدی و انگشت کوچیکه ی پام دیده میشه...
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 17:14 توسط مهسا |
تقلب:تو اوج ناامیدی بالا ترین امید
عشاق دانشگاه:توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن
ریاضی:دنیا دیگه مثل تو نداره
دانشجوی مشروطی:همه رفتن کسی دور و برم نیست
نمره بالای ده:تنگ غروب راه افتادم دنبال رد پای تو
کلاس حل تمرین:کمکم کن کمکم کن نذار اینجا بمونم تا بپوسم
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 17:1 توسط مهسا |
نه سیب و نه گندم
حوا به چیدن یک بوسه محکوم شد
آدم به خوشه ی عشقش مصلوب
و ما میان یک بوسه سیب و یک بغل گندم
گم شدیم
سعید محسن زاده
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 16:49 توسط مهسا |
آدم به جرم خوردن گندم با حوا
شد رانده از بهشت
اما چه غم
حوا خودش بهشت است.
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 9:31 توسط مهسا |
مرد كلمه را كشف كرد و مكالمه را اختراع كرد . زن مكالمه را كشف كرد و شايعه اختراع شد.
مرد قمار را كشف كرد و كارتهاي بازي را اختراع كرد. زن كارتهاي بازي را كشف كرد و جادوگري اختراع شد.
مرد كشاورزي را كشف كرد و غذا اختراع شد. زن غذا را كشف كرد و رژيم غذايي را اختراع كرد.
مرد دوستي را كشف كرد و عشق اختراع شد. زن عشق را كشف كرد و ازدواج را اختراع كرد.
مرد تجارت را كشف كرد و پول را اختراع كرد. زن پول را كشف كرد و خريد كردن اختراع شد.
از ان به بعد مرد چيزهاي بسياري را كشف و اختراع كرد ولي زن همچنان مشغول خريد بود.
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 9:23 توسط مهسا |
هدیه تهرانی بازیگر محبوب و توانای سینما در این روزها به سوگ مادربزرگ خود نشسته است . مصیبت وارده را به هدیه ی عزیز تسلیت می گوییم و منتظر نقش آفرینی های زیبایت هستیم.![]()

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 13:22 توسط مهسا |