من همچنان در اتاقي هستم با نوري كور كننده ولي تاريك.انقدر تاريك كه نمي توانم راهي براي فرار پيدا كنم ، فرار براي رهايي ، رهايي از تاريكي...مدت زياديست كه اينجا هستم.ديگر نااميدي تمام وجودم را فرا گرفته . تنها راه تحمل اين تنهايي ها پناه بردن به رؤيا بود ، رؤياهايي نا مفهوم و مبهم . گاهي همين رؤياها چنان به سويم هجوم مي آورند كه ذهنم را چون اقيانوسي مواج مي پندارم و رؤياهايم را مي بينم كه در بازوان اين امواج سهمگين به دام افتاده اند.رؤياهايم برايم دست تكان مي دهند و از من طلب ياري دارند. از شبهايي مي گويند كه با آنها سپري كردم و اكنون در مقابل پر كردن ذهنم از من كمك مي خواهند و تنها گذاشتنشان را در اين اقيانوس عميق گستاخ ، بي رحمي مي دانند. و من همچون كودكي مات و مبهوت به آنها خيره مي شوم . حال من در مقابل اين همه التماس همانند انساني بي رحم رويم را برميگردانم تا امواج اين اقيانوس من را نيز گرفتار نكند ولي...نا گهان صداي گريه طفلي را مي شنوم . مي ايستم و خوب گوش مي كنم . اين صدا شبهاي درازي همچون لالايي براي من خواب آور بود. بر مي گردم تا نگاهي بيندازم .دختر بچه ي نازي را مي بينم كه امواج گيسوانش را پريوار به حركت در آورده .در آن هنگام لب به سخن مي گشايد و مرا مي خواند .آري من مخاطب او هستم. ديگر طاقت نمي آورم. قصد دارم با نيروي احساساتم دوان دوان خود را به آن اقيانوس برسانم و دخترك را نجات دهم. قدم بر مي دارم ، ميدوم اما هر چه جلو تر مي روم پاهايم سنگين تر مي شوند. آه ديگر حتي قادر به راه رفتن نيز نيستم. به پاهايم نگاه مي كنم كه چگونه در آن زمين ماسه اي فرو رفته اند و من را همچون تخته سنگي ساكن ساخته. اين اقيانوس عميق و سهمگين براي ربودن رؤياهايم دست به هر كاري مي زند. دوباره صداي دخترك مي آيد كه مرا صدا مي زند. در ان لحظه ديگر تحمل ديدن آن اقيانوس را كه اينگونه احساساتم را نابود مي كند، ندارم. تنها كاري كه از دستم بر مي آيد اين است كه انگشتانم را در كف دستم جمع كنم و مشتي محكم بر پهلوي سرم بكوبم. اين تنها راه فرار است، فرار و بازگشتن به اتاقم، فرار و نديدن چيزهايي كه حتي از ماندن در اين اتاق تاريك هم زجر آور تر است. چشمانم را باز ميكنم و خود را در انبوهي از تاريكي مدفون مي بينم. مي نشينم و تصميم مي گيرم كه ديگر سراغ رؤياهايم نروم هر چند شيرين باشند. تصميم مي گيرم به جاي رفتن به رؤياهاي دوردست ثانيه ها را بكشم، ثانيه هاي تنبلي كه هميشه با صداي تيك تيكشان آزارم مي دهند ........... اكنون چند سالي ميشود كه به اين كار مشغول هستم. حالا من در ميان هم قطارانم مشهورم و ركورد دار، ركورد دار مسابقه ي كشتن ثانيه ها...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 0:53 توسط مهسا |