تبليغاتX
ورود آقایان ممنوع

سلام

 این دفعه می خوام کمی درد و دل کنم،می خوام با هاتون حرف بزنم از حال و روز خودمون از اینکه چرا اینجایم و چرا داری این متنو می خوانی و چرا هایی که همه ی ما تو ذهنمونه وبرای آن فقط یه جواب داریم ،اونم سرنوشته ، سرنوشتی که اونکه اون بالاست برامون رقم زده،با همه پستی بلندیش با همه ی خوبی و بدیش.

حالا که نزدیک سال جدیدیم و یه سر فصل جدید تو کتاب  زندگیمون داره ترسیم می شه وقتی همه کنار سفره هفت سین نشستیم

 چه بهتر از خدا بخوایم سرنوشتمونو تو این سال جدید جوری رقم بزنه که بتونیم جایگاه،راه زندگی وهدفمونو درک کنیم و با یاد و پشتوانه ای مثل اون سال جدید رو شروع کنیم

چه بهتر همه دستامونو بدیم به هم از ته دل واسه همه دعا کنیم،

واسه همه...

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 0:51 توسط همدم |


بی دل مشو ای یاور من یار نمی خواهم

من دختر آبانم غمخوار نمی خواهم

سد بر ره تو تا من صد دام و بسی گودال

من همره اینگونه بیمار نمی خواهم

گر در طلب عشقم صد جنگ بنا داری

من راه دگر جویم خونخوار نمی خواهم

من یکه زن و سرکش دریایی و راز آلود

صد بار همی گفتم سردار نمی خواهم

بگریز از این دامان ای طفل غنوده به بر

این راه بسی سرد است تب دار نمی خواهم

صد بار همی گفتم با گریه و با لبخند

من یکه زن راهم من یار نمی خواهم

 

دوستای عزیزم  خوشحالم می کنید اگه نظر واقعی تونو در باره ی این شعر بهم بگین.                           (این بهترین عیدیه که میتونم از کسی بگیرم )

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 16:9 توسط مهسا |


وقتی کوچیکیم،دلمون می خواد بزرگ بشیم...

 بزرگ بشیمو کارای بزرگ انجام بدیم ..

بزرگ که شدیم،وقتی می بینیم هیچ چی نشدیم،دلمون میخواد

 بر گردیم به بچگی.این دنیای ماست با همه آرزوهای کوچیک وبزرگش..

بعض هامون وقتی یه جایی گیر می کنیم، تازه یاد خدا می افتیم..

 اما وقتی تو راحتی و آسایشیم..ولش کن..

 ای کاش زمانی که پیر میشیم،وقتی دنیا داره دستمونو از

 خودش کوتاه میکنه،وقتی لب بوم منتظر آفتاب میشینیم،

دعا کنیم و از خدا بخوایم که اگه بعضی لحظه ها فراموشش کردیم

و ازش دور شدیم.. اگه موقع شکستن دل آدما،با همه ی بزرگیش

ندیدیمش،اون با همه ی بزرگیش،با همه ی مهربونیش ما روببخشه..

دلمونو صاف کنیم.. فقط چند روز تا فصل جدید زندگیمون مونده ..

مطمئن باشیم،که اگه برگردیم، خدا به حرمت اشکای دلمون،

 بخاطر احساس پاکی که تو وجودمونه، می بخشدمون!...

حتی اگه برای جبران دیر شده باشه،حتی اگه تا مرگ،

 لحظه ای هم نمونده باشه..

 بازم خدا بزرگه....

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 7:54 توسط مهدیه |


دلم برای مردن راضی نیست...

رهگذر خانه ی قلبم زمزمه ی شعر تنهایی مرا به لب نمی بیند،صدای سکوت را به گوش نمی گیرد و آرام گذارند.چون سنگی خاموش هر دم نوای بی تو بودن مرامسموم غربت تو می کند.

درد شکستن در کنار امید فشردن دستانت را مجازات می کشم و همه ی آرمان بن بست به دل بستن را به خاک می سپارم تا از این غم خانه ساقی حسرت را دیدار کنم .دلم را در دادگاه شکایات سرد بی محبتی

گرفتار آمد و رفت های بی انتها که سیاه و خواب زده اند نمی کنم تا یاد عطر شبنم های قاب بی نفس چشمانت به سر، خانه ی همیشه باشند.لحظه ای بیا ودر پس کوچه ی مطمئن صداقت تا مرز فردا رازقی وجودم را که به زردی سیرت خود عاشقانه می خندد به راه فراموشی خاطره کن.آرام بیا که پله های این پل سرسبز خیالم به حیات نابودی هدیه ای ندهد و دستان مرده ی مرا فاصله ی رسیدن نکنند.که از این رنج های نزدیک، دلم سخت بیزاراست.

نازنین گهواره ی عشق مرا که گلشن رهایی  قناری هاست هر چند دور نیست صدای پرواز بده که قبله ی ستایشت از حاجت نمی گذراند.

بیا و با من بمان

تا پیوستگی دستبند های قانون تنهایی را به شکستن آگاهی بده که برای انتها به ابدیت صابرم...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 2:1 توسط همدم |