تبليغاتX
ورود آقایان ممنوع

ثانيه يكي پس از ديگري مي آيد. دقيقه امان نمي دهد و روز و شب دوان دوان پشت سر هم در حركتند. و اما ما، ما اينجا بر روي اين كره ي خاكي مات و مبهوت به نظاره مي ايستيم، دست روي دست مي گذاريم و مي گوييم يك روز ديگر نيز سپري شد و روز بعد درست مثل روز قبل. ناگهان باد مي وزد و تار سفيد رنگي را مي بيني كه ريشه اش در سر توست و باد آن را به رقص درآورده. اين تار چه آشناست. بله ، زماني هر روز شانه بر دست مي گرفتي و تارهاي مويت را شانه مي كردي ولي ناگهان گيسوان سياهت چه سفيد شدند.
كنجكاو مي شوي. نگاهي به آيينه مي اندازي. چين و چروكهاي پيشانيت آنقدر نظرت را جلب مي كنند كه ديگر آن تارهاي سفيد را از ياد مي بري. دست بر پيشاني مي كشي، حس آشناييست اما كمي غريب.
باره ديگر به آيينه مي نگري و به چشمانت چشم مي دوزي. چشماني كه روزگاري مجنوني را اسير كوه و بيابان كرده بود اينك چه بي سو شده. ديگر آن درخشش نيست. هر چه فكر مي كني نمي تواني به ياد آوري كه آن درخشش را كي و كجا گم كرده اي. با خود مي گويي ديگر بس است.مي خواهي به سرعت از آيينه دور شوي ولي پاهايت ديگر قادر نيستند تو را همچون رقاصه ها به اين سو آن سو ببرند. قد سرو گونه ات چه خميده شده ، ديگر به خورشيد نزديك نيستي و تنها ابر پاييزي بر تو سايه افكنده است، واي كه سايه ابر پاييزي چه سنگين است، آنقدر سنگين كه زانوهايت را وادار به تعظيم ميكند. به جلو مي نگري و آفتابي بر لب بوم خانه ات مي بيني خوشحال شاد با مشقت به سويش مي روي و ناگهان خود را در آسمانها مي بيني
با موهايي سياه و چشماني درخشان ، قدي سرو گونه و رويي همچون ماه  

+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 17:20 توسط مهسا |


بیایید  فانوس عشقمان را به خاموشی بکشانیم

همه ی صداها را بی صدا کنیم و همه ی التهاب زیبای دیدار  را در ندیدن خلاصه کنیم

بیایید آنقدر سکوت کنیم که اقتداس آن تصویرگر دنیای

بی هیای عاشقانی باشد که عشقمان را به سخره گرفته اند

همه ی بت های معبد عشق را با تبر یاس و تنفر به دست نابودی و بی کسی بسپاریم...بیایید کمک کنیم تشویش شنیدن صدای پای همه ی عاشقان دهکده ی عشق را به شنیده نگیریم...همه ستاره های شب را مبتلای بی نظارگی کنیم و فراموششان کنیم که بی وفایند مثل شمع نباشیم مثل بلبل یا قناری بهتر بگوییم

بیایید سر در خانه ی کوچک قلبمان را با سنگ های سرد آهسته بالا ببریم،صحنه ی باغ را از گل های زرد و برگ های خاکستری پر کنیم ، کسی را نخوانیم در تنهایی بسراییم و مقدس باشیم و در شب های سرد زمستان زندگی کنیم

بیایید همه ی شمع ها را تا مرگ بسوزانیم ، بلبل ها را بی صدا کنیم و قناری ها را بی کس که تنها اینگونه همدمی خواهیم داشت

هر چند دلتنگ هر چند بی قرار....  

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 20:56 توسط همدم |