یادم میاد چند سال پیش مثل خیلی از همکلاسی هام یه دفتر عقاید درست کرده بودم (البته هنوزم دارمش). منم مثل خیلی ها یکی از صفحه های دفترمو به خواننده ی مورد علاقم یعنی گوگوش اختصاص داده بودم تا نظراتشونو درباره ی این خواننده ی دوست داشتنی بدونم. بعضی ها نوشته بودن:
۲۰۰ برگ این دفتر براش کمه ـ چی بگم و از کجاش بگم در یک کلام رو دست نداره ـ بسیار هنرمند و بااستعداد ـ و ...
امیدوارم شما هم نظراتتونو درباره ی این بانوی ارزشمند برام بگین.![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 17:0 توسط مهسا |
بعضی وقتا یهو این فکر به سرم می زنه که آیا پسرا هم دوست دارن کفش پاشنه بلند پاشون کنن(مخصوصا اون ریزه میزه ها) یا یه مانتو تنگ بپوشن تا هیکلشونو به رخ دیگران بکشن یا در حسرت یه متلک(خوشگله،با نمک،شماره بدم....)بمونن.![]()
البته با کار هایی که این روزا انجام میدن یه جورایی علاقشونو به این کارا ثابت می کنن منظورم صفای Face،مو های پریشونو و...
مثل اینکه پسرای این دوره و زمونه نتونستن ماهیت خودشونو حفظ کنن و تحمل سیبیل های کلفت،سینه های سپر و پاهای پرانتزی رو دیگه ندارن.نه اینکه زیادی به پرو پای دخترا پیچیدن طبعشون لطیف شده. البته ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست و ما هنوز کاملا از پسرا قطع امید نکردیم پس امیدی هست.
به امید روزی که همه ی جوونا عاقل بشند![]()
وایسا،وایسا قبل از این که نظر بدی باید بدونی نظر شما نشونه ی
۱.شخصیت ۲.جنبه ی بالای شما ست.
حالا میتونین نظر بدین![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 23:2 توسط همدم |
جاده طویل ارزوهایمان، فرصتی ست،
برای قدم زدن میان اندیشه های سبز وسیاهمان..
من وتو همانند ستاره ایم،
گاهی ارزو می کنیم جای ماه باشیم تا با نور وبزرگی خود،
دل همگان را تسخیر کنیم..اما تا ماه ناپدید می شود،تازه می فهمیم،
جاودانگی به زیبایی و بزرگی نیست،..
جاودانگی به پرواز روحمان است، هرکه بیشتر اوج بگیرد،
ماندنی تراست .. زندگی،این راه بی بازگشت،
ارزش دل شکستن ندارد، کمی اندیشه کنیم..
ماندگاری به نفس من وتوست .کاش زودتر بفهمیم..
اگر پاک باشیم بدون شک جاودانه ایم..اگر تقصیرکار..نمی دانم..
اما بی تردید هنوز برای بازگشت فرصت هست..
***
توروخدا نظر بده![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 16:29 توسط مهدیه |
هنگامی که در تلاطم امواج سهمگین زندگی سکندار کشتی وجودم شدی،شکسته شدنم را از بین بردی و کشتی مهرم را به سلامت به بندرگاه محبتت رساندی گر چه شمع بی مثال وجودت را مانند پروانه می پرستم ولی با حرارت نگاهت بال های نرم و لطیف مهرم را سوزاندی....!؟
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 23:46 توسط همدم |
زرد است که لبریز حقایق شده است تلخ است که با درد موافق شده است شاعر نشدی و گرنه می فهمیدی پاییز بهاری ست که عاشق شده است !!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 23:21 توسط همدم |
آبی تر از اینم که بی رنگ بمیرم از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم تقصیر کسی نیست که این گونه غریبم شاید خدا خواسته دلتنگ بمیرم!
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 23:13 توسط همدم |
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست و در انبوه صدائی جان دادن که به من می گوید دست هایت را دوست میدارم... فروغ فرخ زاد
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 23:9 توسط همدم |
نیستی ،نیامدی اشناترین ترانه ام
بی تو نبض زندگی برید
ای همیشه بهترین بهانه ام
سالها گذشت..
موج حسرت نگاه تو،
دلم شکسته بود!
امدی ولی
چشم های تو
از حضور روشنت
رخت بسته بود!...
***
لطف کن درمورد شعرم نظر بده توروخدا![]()
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 18:3 توسط مهدیه |
کودک کتابی است که ما آن را می خوانیم و کتابی
است که باید آن را بنویسیم. ( پیتر رزگر )
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 18:3 توسط مهسا |
خسته ام خسته ی خسته
با دو تا پای شکسته
یه لب خشک کویری
پر و بال سرد و بسته
لب ساحل زیر بارون
با یه قلب پینه بسته
با نگاهی پر ماتم
میون یه کشتی به گل نشسته
شب و روز میرم به ابرا
می شمرم ستاره هارو دسته دسته
ساکت و بی حرکت و مات
گذر دقیقه هام کند و اهسته
من بازم خسته ی خسته
می نویسم با یه خودکار شکسته
می نویسم تا همه دنیا بدونن
که دیگه دلم از این و اون گسسته
مهسا
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 17:29 توسط مهسا |
همیشه حضورت رو حس می کنم از گرمای وجودت لذت می برم آخه با تو بودن رو خیلی دوست دارم نمی دونم چرا دیگران ازم می خوان که تو رو کنار بذارم نمی تونم نمی تونم رایحه ی دل انگیز تو رو فراموش کنم با اینکه باهام حرف نمی زنی اما من دوستت دارم عاشقتم حتی حالا حالا که پاره شدی و انگشت کوچیکه ی پام دیده میشه...
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 17:14 توسط مهسا |
تقلب:تو اوج ناامیدی بالا ترین امید
عشاق دانشگاه:توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن
ریاضی:دنیا دیگه مثل تو نداره
دانشجوی مشروطی:همه رفتن کسی دور و برم نیست
نمره بالای ده:تنگ غروب راه افتادم دنبال رد پای تو
کلاس حل تمرین:کمکم کن کمکم کن نذار اینجا بمونم تا بپوسم
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 17:1 توسط مهسا |
نه سیب و نه گندم
حوا به چیدن یک بوسه محکوم شد
آدم به خوشه ی عشقش مصلوب
و ما میان یک بوسه سیب و یک بغل گندم
گم شدیم
سعید محسن زاده
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 16:49 توسط مهسا |
عشق را تداعی احساس می کنی، ان لحظه که به شوق بودن، بالهای وجودت را تا فراسوی زمان پرواز می دهی. من تو را ،ان لحظه که دستهایت را به سوی ابی بی کران عشق، گشودی،ان لحظه که دل پاکت با عطر حضور پرکشید، ان لحظه که چشم های بارانیت را به شوق تمام ارزوها بهم فشردی، باور کردم . از پشت پنجره احساس تو را ان لحظه که بر بام ارزوهایت، فرش شسته ای از غبار کینه پهن می کردی به تماشا نشستم . انتهای خورشید ابتدای نگاه توست...باور کن!.. *** این نوشته برای توئه..اگه خوندیش تورو خدا یه نظری بده!
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 16:0 توسط مهدیه |