تبليغاتX
ورود آقایان ممنوع

تو را بیاد می اورم ...با همان نگاه مهربان وحرفهای دلنشینت..

 باهمان خنده های شیرین و دل پر امیدت.. 

 تو چطور، مرا یادت هست؟

من همان درگاه نشین نگاه تو بودم.با همان دل شکسته،با صدایی که در گلو می شکست،با همان اشک های همیشگی و بغض قدیمی ام...

یادت هست که زندگی چطور نگاهم را شکست؟و تو گفتی برمی گردی..

 گفتی می ایی ودستهایم را به اوج می رسانی.گفتی لبخند را برایم هدیه

می اوری! گفتی تکیه گاهم می شوی..برای همیشه!

و من شاد از اینکه دلی را یافته ام که اشک هایم را

به قیمت دوستی و عشق می خرد!

هنوز یادت هست گفتی باهم اسمان را به زمین پیوند می زنیم؟

و تو...

سالها می گذرد از حضور تو،از حرفهای قشنگت..

اما..نیامدی!

اکنون اسم تو قاب عکسی شده روی طاقچه که هر لحظه نگاه به ان اشک

را برایم به ارمغان می اورد..و تو چقدر ساده بلور ترک خورده وجودم را

با تمام بغض واشکهایش شکستی!

راستی اسمان به زمین پیوند زده شد! اما..بدون من ..بدون تو..

خیال خاکستری من!...

***

تو رو خدا نظر بده!

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 17:1 توسط مهدیه |


+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 16:33 توسط همدم |


سلام

 بنا به نظر یکی از دوستان ما تصمیم گرفتیم از این به بعد هر کدام با یه رنگ بنویسیم

من با قرمز

مهسا با آبی

و مهدیه با طوسی

تا بدونین نظراتتون برامون مهمه پس نظر یادتون نره

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 16:9 توسط همدم |


تو کیستی،که من اینگونه،بی تو بی تابم؟

شب از هجوم خیالت منی برد خوابم

تو چیستی،که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق،سر گشته،روی گردابم!

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 23:35 توسط همدم |


باز تو را می بینم

در همان فصل خزان

با همان شادی و شور

 با همان عشق غرور

و تو ز دیده باز نهان می شوی

با همان حس لطیف با همان دلهرگی

تو را باز نمی یابم من

و من بار دگر پی تو می آیم

ودگر باره ز خواب پریشانی بیدار شدم...

نظر یادتون نره

                                                                                

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 23:13 توسط همدم |


آدم به جرم خوردن گندم با حوا

شد رانده از بهشت

اما چه غم

حوا خودش بهشت است.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 9:31 توسط مهسا |


مرد كلمه را كشف كرد و مكالمه را اختراع كرد . زن مكالمه را كشف كرد و شايعه اختراع شد.

مرد قمار را كشف كرد و كارتهاي بازي را اختراع كرد. زن كارتهاي بازي را كشف كرد و جادوگري اختراع شد.

مرد كشاورزي را كشف كرد و غذا اختراع شد. زن غذا را كشف كرد و رژيم غذايي را اختراع كرد.

مرد دوستي را كشف كرد و عشق اختراع شد. زن عشق را كشف كرد و ازدواج را اختراع كرد.

مرد تجارت را كشف كرد و پول را اختراع كرد. زن پول را كشف كرد و خريد كردن اختراع شد.

از ان به بعد مرد چيزهاي بسياري را كشف و اختراع كرد ولي زن همچنان مشغول خريد بود.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 9:23 توسط مهسا |


خدا همین نزدیکی هاست... شاید در کنار تو... شاید در همین واژه ها..

نگاه تو اخر تمناست. همیشه با اندیشه نگاه کن که تا ابد با او بمانی...

***

نگاهم به انتظار تو و دستان مهربانت..

دستی ببر به صفحه کلید،نظری بده..توروخدا

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 7:47 توسط مهدیه |


خیلی وقتا، یه چیزایی هست که ما رو از هم جدا می کنه..

خیلی وقتا یه حرفایی هست که دل ما رو می شکنه،

از همه نگاه هاومنظره ها که بگذریم،خیلی وقتا یه صداهایی هست

که مارو می سوزونه..

زندگی همینه:جداشدنو شکستن وسوختن..همه اینا بهونه اند،

برای اینکه بفهمی زندگی سخته،

حتی اگه تو راحت تریندوران ها وبا بهترین ادما بگذرونیش..

حتی اگه دلت سنگ باشه وصدایی رو نشنوی..

حتی اگه کسی رو نداشته باشی که ازش جدا بشی،بازم سخته..

اغاز همه اندیشه هایه نگاهه. اگه تلخ باشه اندیشه ات سیاهه..

اگه شیرین باشه،سبزه سبزه..

سبز بمونی..

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 7:16 توسط مهدیه |


هر وقت دلت گرفت،

یادت باشه هنوز یکی هست که دستتو بگیره..

هنوز یکی برات مونده که نگاهتو به اوج برسونه

 وفقط تو رو به خاطر خودت دوست داشته باشه..

مادستامون کوچیکه،قلبامون تاریکه،دلمون شکسته.

اما همیشه یه حس اشنا بهمون میگه هنوز یکی هست که با همه 

عیبامون مارو دوست داره..هنوز یه جایی یه دلی منتظره که ما برمی گردیم

به همون پاکی تولد...بلند بشیم..هنوز خیلی دیر نشده...

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 6:41 توسط مهدیه |


سرنوشت ننوشت

           گر نوشت بد نوشت

اما  بدان سرنوشت را می توان از سر نوشت...!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 20:14 توسط همدم |


ای روشنایی سحر،ای آفتاب پاک

ای مرز جاودانه ی نیکی

من با امید وصل تو شب را شکسته ام

من در هوای عشق تو از شب گذشته ام

بهر تو دست و پا زده ام در شکنج راه

سوی تو بال و پر زده ام در ملال شب...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 20:11 توسط همدم |


زندگی همیشه بهار نیست ،

گاهی ابر خزان سایه مرگ می افکند وروزگار بی وفا،

 باوفاترین یاران را از هم جدا می کند.

 پس اگر روزی روزگار وجودم نبود، قطره ای اشک بفشان

 و خاطرات گذشته را بیاد ار که زندگی در سخت ترین لحظاتش زیباست!...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 19:0 توسط مهدیه |


بعد از این گذرگاه،

 ناگزیری یا در بهشت فرود ایی یا درجهنم...

 پس پیش از فرود قاصدی بفرست تا برایت جایی اماده کند،

 پیش از ورود جایت را هموار کن!

 که بعد از مرگ نه می توان خدا را راضی کرد ونه می توان به دنیا بازگشت!...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 18:52 توسط مهدیه |


خون حسین پاسدار حرمت لاله های سرخ .

پاسدار قداست شقایق در عصر شهادت و جوانمردی...

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 15:44 توسط مهدیه |


شهادت سالار شهیدان و یاران بزرگوارشان را به همه ی شما تسلیت می گویم.

ماهی همیشه تشنه ام 

 ای زلال تابناک

یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی

ماهی تو جان سپرده روی خاک!

التماس دعا.

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 0:23 توسط همدم |